از سر بیکاری
می خواهم چشم بر هم بگذارم و ندانم که آفتاب کی بر می آید و کی فرو میشود.وندانم کدامین قرن از پی کدام قرن می گذرد. وکاش چشم باز میکردم دقیانوسی دیگر نبود و سکه ها از رونق افتاده بود....... من آدمی هزار ساله ام که هزاران بار گریخته ام به هزار غار پناه برده ام و هزاران بار به خواب رفته ام.اما هرجا که رفته ام دقیانوس نیز بامن آمده است.من خوابیده ام و او بیدار مانده است.دیگر اما گریختن و غار و خواب و سیصدساله به کار من نمی آید.من کجا بگریزم از دقیانوسی که در پیراهن من نفس میکشدو با چشمهای من به نظاره می نشیند و چه بگویم از او که نه بر تخت خود بر قلب من تکیه زده است و آن سواران که از پی من می آیند نه در راه ها که در رگ های من می دوند. چه بگویم که گریختن از این دقیانوس گریختن از من است و شورش بر او شوریدن شورش بر خودم نه!ای خدای خواب های معرفت و غارهای تنهایی. من دیگر به غار نخواهم رفت ودیگر به خواب.که این دقیانوس که منم با هیچ خوابی به بیداری نخواهید .فردا.فردا مصاف من است و دقیانوسم........ بی زره و بی شمشیر و بی کلاه.تن به تن رویارو.زیرا که زندگی نبرد آدمی است و دقیانوسش................ عرفان نظرآهاری 
