از سر بیکاری
سی حکایت سی تصویر حکایت چهارم=درخواست انگشتر شخصی به یکی از بزرگان گفت.انگشترت را به من هدیه کن تا هرگاه انرا ببینم تورا به خاطر اورم.صاحب انگشتر گفت.اگر قصدداری مرا به خاطر اوری.از ندادن انگشتر یادم کن!(چه قدر خسیس بوده نه؟؟؟؟؟؟؟؟) حکایت پنجم=جواب منطقی انوشیروان مجلسی اراسته بود و ستمدیدگان را برای دادرسی دعوت کرده بود.مردی کوتاه قد به حضور پادشاه رسید و گفت.ای پادشاه به فریادم برس که بر من ستمی شده است. انوشیروان به او توجهی نکرد. وزیر گفت.پادشاه به داد این مرد بیچاره برس.انوشیروان گفت.لازم نیست.ادم کوتاه قد اجازه نمیدهد که به او ظلم شود. مرد کوتاه قد گفت ای پادشاه کسی که بر من ستم کرده از من کوتاه تر است. (فک کن قدش از من کوتاه تر بوده) حکایت ششم=مرگ سقراط هنگامی که سقراط را از خانه بیرون میبردند تا بکشند همسرش گریست.سقراط گفت همسرم چرا گریه میکنی؟ گفت برای اینکه مظلومانه کشته میشوی! سقراط گفت همسر مهربانم! ایا میخواستی همچون ظالمی کشته شوم؟! (من که نفهمیدم چی گفت شما چی؟؟؟؟؟) سلام به دوستای خوب خودم.حالتون چطوره؟خوبید؟خوشید؟سلامتید؟ من تازه این وبلاگو درست کردم و مثل شما ها نوشتنم خوب نیست.فقط واسه ی اینکه وبلاگه خالی نباشه تصمیم گرفتم که از حکایتهای کتاب سی حکایت سی تصویربنویسم که خودم این کتابو خیلی دوست دارم و تقریبا هشت سال پیش از مشهد خریدم ولی تازه امروز واسه ی اولین بار خودم خوندمش!!این کتاب ازکشکول شیخ بهایی هست و امروز چند تا از قسمتاشو که خودم خیلی دوستشون دارم و واستون مینویسم و بقیه شم بعدا مینویسم. حکایت اول=خطای متوکل متوکل خلیفه ی عباسی با وزیرش-ابن حمدون-به شکار رفته بودند.خلیفه گنجشکی را هدف قرار قرار داد . اما تیرش خطا رفت.وزیر با صدای بلند گفت.افرین!افرین!متوکل ناراحت شدو گفت .احمق!مرا مسخره میکنی؟وزیر گفت. من به گنجشک افرین گفتم که با زرنگی و مهارت خود را از تیر رس خلیفه دور کرد!!!!!! حکایت دوم=شرمندگی قاضی چند نفر پیش قاضی رفتند و گفتند نخلستانی که در خارج شهر قرار دارد مال من است.قاضی از انها پرسید.در ان نخلستان چند درخت خرما وجود دارد؟شهود گفتند.دقیقا نمیدانیم.قاضی گفت.شهادت شما باطل است.یکی از شهادت دهندگان گفت.جناب قاضی!چند سال است که در این مسجد داوری میکنید؟قاضی جواب داد.سی سال میشود. مرد پرسید این مسجد چند ستون دارد؟قاضی که واقعا تعداد ستونها را نمیدانست نتوانست جواب دهد.بنابراین شهادت ان ها را پذیرفت . حکایت سوم=خانه ی خالی مرد فقیری با فرزند خردسالش از راهی میگذشت . گروهی از مردم جنازه ای را به گورستان میبردند. زنی پشت سر جنازه فریاد میزد.شوهرم!تو را به خانه ای میبرند که در ان نه فرش گسترده اند و نه از خوردنی خبری هست. کودک این سخنان را شنیدو به پدرش گفت.معلوم میشود که جنازه را به خانهی ما میبرند. حالا یخده خنده؟؟!!!!!!!!!!!! داشتم تلویزیون نیگا میکردم مامان بزرگم اومد کانالو عوض کرد میگه داشتی میدیدی؟ پ ن پ!داشتم گرمش میکردم تا شما بیای ببینی! رفتم صندلی واسه ی کامپیوترم بخرم میگه راحت باشه؟ پ ن پ!خار داشته باشه! تقریبا ساعت سه صبح بلند میشم میرم اب بخورم داداشم میگه میخوای اب بخوری؟ پ ن پ!تو خواب یادم افتاده به گلا اب ندادم میخوام بهشون اب بدم! سوار تاکسیم میگم اقا نگه دارید میگه پیاده میشین؟ پ ن پ!میخوام باد لاستیکارو چک کنم! زنگ زدم به مامانم میگم بیا منو گرفتن.میگه خاک تو سرم گشت ارشاد؟! پ ن پ!انجمن نخبگان ایران! تذکر.باید بگم که اینا رو خودم ننوشتم و از وبلاگه دوست گلم حقولی( حالا یه خورده اسمشو خلاصه نوشتم مگه چیه؟ خودش راضیه)کش رفتم و البته مطمئنم که اونم از یکی دیگه کش رفته؟ اگه دیدید این نوشته ی وبلاگ شماست ناراحت نشید چون دوستم کش رفته نه من؟؟؟؟؟؟؟؟ حالا چندتا ایا میدانید مسخره؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ ایا میدانیدایران فلاتی به وسعت 1648195کیلومتر مربع است(از اول دبستان میدونیم) ایا میدانید که سوسکها مقاوم ترین موجودات در برابر گرسنگی هستند؟انها میتوانند یک ماه بدون غذا و دو ماه بدون اب زندگی کنند(بد بختی داریم با این سوسکاااا) ایا میدانید که برج کج پیزا293وبرج ایفل1792 پله دارد؟(خوب به ما چه؟نه؟؟؟؟) ایا میدانید که مورچه ها هم شمردن بلدند و قدم هایشان رابرای مسیر یابی میشمارند؟(مورچه ها هم ادم شدن ولی ما هنوز....) تذکر.اینارو از توی مجله دزدیدم؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟/ 

